نگار اسکندرفر
سيستم آموزشى در اين مدرسه با ديگر مدارس متفاوت بود. بيشتر به علوم قديم شباهت دشت. ما در كلاس چهارم و پنجم ابتدايى بوستان و گلستان و نهج البلاغه و صحيفه سجاديه مى خوانديم. شايد همين روش آموزش باعث دلبستگى من به ادبيات شد و عادت به خواندن را در من ايجاد كرد. بعد از يك دوره شش ساله پدرم اسم مرا براى امتحان متفرقه ثبت نام كرد و تصديق شش ابتدايى را گرفتم. اما دبيرستان را در مدرسه عادى دولتى خواندم. تحصيلات دانشگاهى را در رشته روانشناسى بالينى در دانشگاه الزهراى فعلى ادامه دادم و بعد از انقلاب فارغ التحصيل شدم. فضاى نوجوانى و جوانى ام هميشه پر بود از پرسش درباره انسان و جهانى كه در ارتباط با اوست، و همين پرسش ها بود كه مرا مى كشاند به خواندن، آن هم در خانه اى كه راديو تلويزيون فقط براى اخبار شنيدن معنا داشت. دلم مى خواست روزنامه نگار شوم. اما از طرفى فكر مى كردم روانشناسى به پرسش هاى من درباره انسان پاسخ بهترى خواهد داد. كار مطبوعاتى را از ۱۷ سالگى با مرحوم ايرج مستعان شروع كردم. از او خيلى چيزها آموختم.
|
|
بعد از انقلاب و به دنبال آن انقلاب فرهنگى كه دانشگاه ها تعطيل شد من هم بيكار شدم. در همين زمان به دوستان دانشجويم پيشنهاد دادم دور هم جمع شويم و هر كس در رشته تحصيلى خودش تدريس كند. به طور مثال كسى كه رشته اش رياضى بود رياضى درس مى داد. كسى كه شيمى مى خواند شيمى و... من هم مثلاً مديريت مى كردم. دو سالى گذشت و بعد به سرم زد كه بروم فرانسه فلسفه بخوانم. چند ماهى در پاريس ماندم ولى متوجه شدم اصلاً كار من نيست؛ زير آسمان ديگرى زندگى كردن و خوشبختى خود را سر سفره ديگرى جست وجو كردن، و بازگشتم. بعد از ازدواج به دليل آنكه خارج از تهران زندگى مى كردم و فرزندانم كوچك بودند بيشتر وقتم به انجام مسئوليت هاى خانوادگى گذشت. سال ۷۱ پسرم وارد دبستان شد و دخترم به كلاس آمادگى رفت. آن زمان در لواسان موسسه فرهنگى داير كردم. اين موسسه بيشتر در زمينه هاى آموزشى كار مى كرد. مثل آموزش زبان انگليسى، موسيقى، نقاشى، خطاطى و غيره. چند سال اين كار ادامه داشت، ولى من همچنان دغدغه كار مطبوعاتى را داشتم و به طور پراكنده با نشريات مختلف كار مى كردم. در سال ۷۴ بود كه تقاضاى مجوز نشريه اى را با نام روان آوا كردم. در زمان آقاى ميرسليم، در سال ۷۶ مجوز صادر شد. اما از آنجا كه در اين فاصله يكى دو نشريه روانشناسى مجوز انتشار گرفته و منتشر مى شدند، درخواست تغيير گرايش مجله از روانشناسى به فرهنگى و همچنين تغيير نام نشريه را از ارشاد نمودم. اسم «كارنامه» به پيشنهاد مرحوم گلشيرى بود. طى جلساتى كه با گلشيرى داشتيم چارچوب فعاليت نشريه و همچنين هيات تحريريه مشخص شد و در دى ماه ۷۷ اولين شماره مجله «كارنامه» به سردبيرى مرحوم گلشيرى منتشر شد.
وقتى كارنامه را منتشر مى كرديم هزينه هاى بالاى انتشار مجله تقريباً داشت ما را فلج مى كرد. به اين نتيجه رسيدم كه نشريه مستقل فرهنگى، به آن كيفيتى كه من مى خواهم دربياورم، اصلاً با آن شرايط ممكن نيست. به فكر افتادم كه بايد فعاليتى انتفاعى در كنار اين كار داشته باشم كه بتواند حمايت مالى اين مجله باشد. طبعاً اين فعاليت انتفاعى را به صورت فرهنگى ديدم. در همان اوايل سال ۷۸ اين فكر به ذهن من رسيد و از ارشاد براى يك موسسه فرهنگى تقاضا كردم، يك موسسه فرهنگى چندمنظوره. و موسسه فرهنگى هنرى كارنامه مجوزش را از معاونت فرهنگى ارشاد بعد از يك سال گرفت. براساس اساسنامه يكى از فعاليت هاى موسسه برگزارى دوره هاى آزاد كوتاه مدت فرهنگى بود. اولين كارگاه را با كارگاه داستان شروع كرديم كه مرحوم گلشيرى قرار بود اداره اش كند. با شروع كلاس ها گلشيرى بيمار شد و براى ادامه كلاس ها من از آقاى شهريار مندنى پور تقاضا كردم كه بيايد. به تدريج اين كارگاه ها را گسترش داديم. كارگاه هاى روزنامه نگارى، شعر، تاريخ معاصر، تحليل فيلم، فلسفه و اينها را به آن اضافه كرديم. بعد از يكى دو سال بخش انتشارات فرخ نگار را نيز راه انداختيم. هدفمان اين بود كه دوستانى كه با ما كار مى كنند و دوره ها را مى بينند _ به خصوص آنهايى كه كار اولشان است _ بتوانند كتاب هايشان را هم چاپ كنند. چون در همان زمان جايزه شعر را مى خواستيم برگزار كنيم، يكى از اهدافمان اين بود كه جوانان كه كتاب اولشان هست و ديگران چاپ نمى كنند بتوانيم آنها را چاپ كنيم.
ما در كنار كارگاه هاى داستان نويسى و روزنامه نگارى كارگاه تحليل فيلم داشتيم و با استقبال از آن به فكر برگزارى كارگاه بازيگرى افتاديم. وقتى آگهى داديم از معاونت سينمايى تذكر داده شد كه برگزارى كلاس بازيگرى در حوزه فعاليت موسسه فرهنگى نيست و گفتند كه در حوزه سينما هر فعاليتى بخواهيد داشته باشيد مى بايست از معاونت سينمايى مجوز بگيريد. و ما نيز از معاونت سينمايى تقاضاى مجوز كرديم. طبق مقررات مى بايست فردى را به عنوان مدير آموزش معرفى مى كرديم كه سينماگر باشد. من از پرويز پرستويى _ كه از دوستان قديمى ام است _ دعوت كردم كه اين كار را به عهده بگيرد. اما او معتقد بود كه بازيگرى آنقدر آموزش دادنى نيست و من بحثم اين بود كه نگاه فرهنگى به مقوله سينما را بايد آموزش داد. او هم مثل من در حرفه خود فردى كمال گرا است. به همين دليل ما براى پذيرفتن هنرجويان بازيگرى مقررات درون سازمانى وضع كرديم. ما سعى مى كنيم از بين تعداد زيادى متقاضى كه براى آموزش به موسسه كارنامه مراجعه مى كنند افرادى را انتخاب كنيم كه داراى ظرفيت هاى فرهنگى و يادگيرى مناسبى براى اين حرفه باشند. براى ما مهم است كه افراد علاقه مند پول خود و وقت ما را هدر ندهند. خوشبختانه اين نگاه نتيجه مثبتى داده و هم اكنون عده اى از فارغ التحصيلان مدرسه بازيگرى در عرصه تئاتر و سينما و تلويزيون مشغول هستند و اگر كمك هاى پرستويى نبود اين مهم انجام نمى گرفت.
نویسنده این وبلاگ ،محمد قنبری ، دانش آموخته حقوق ، آثاری درباره شخصیت های مختلف به رشته تحریر درآورده است . همچو سلمان ،ارج نامه فقیهی، چلچراغ سالکان ، امامزادگان و زیارتگاههای شهرری ،یادمان آیت الله ستوده ،ترجمه رساله لقاءالله، زندگی نامه ابوالفتوح رازی ،یادنامه حضرت عبدالعظیم(ع)،و...برخی از آنهاست. معرفی این آثار و درج مطالبی دیگر درباره مفاخر همدان از اهداف راه اندازی این صفحه است.گفتنی است که ترجمان به معنی خبردهنده است.